العلامة المجلسي

1049

حياة القلوب ( فارسي )

كرد : خداوندا ! اين فرزند من است واين آب ديدهء اوست وتو از همهء رحم كنندگان رحيم‌ترى . پس هرگاه كه زكريا مىخواست بني إسرائيل را موعظه بگويد ، به جانب چپ وراست نظر مىكرد ، اگر يحيى حاضر بود نام بهشت وجهنم نمىبرد ، پس روزى يحيى حاضر نبود وزكريا شروع به موعظه كرد ، يحيى عليه السّلام سر خود را به عبائى پيچيده آمد در ميان مردم نشست وحضرت زكريا أو را نديد وفرمود : حبيب من جبرئيل مرا خبر داد كه حق تعالى مىفرمايد : در جهنم كوهى است كه آن را « سكران » مىنامند ، ودر ما بين كوه واديى هست كه آن را « غضبان » مىگويند زيرا كه از غضب الهى افروخته شده است ، در آن وادى چاهى هست كه صد سال راه عمق آن است ، ودر آن چاه تابوتها از آتش هست ودر آن تابوتها صندوقها وجامه‌ها وزنجيرها وغلها از آتش هست . چون يحيى عليه السّلام اينها را شنيد سر برداشت وفرياد برآورد : واغفلتاه ! چه بسيار غافليم از سكران ! برخاست ومتحيّرانه متوجه بيابان شد ، پس حضرت زكريا از مجلس برخاست وبه نزد مادر يحيى رفت وفرمود : يحيى را طلب نما كه مىترسم أو را نبينى مگر بعد از مرگ أو ، پس مادرش به طلب أو بيرون رفت تا به جمعى از بني إسرائيل رسيد ، ايشان از أو پرسيدند : اى مادر يحيى ! به كجا مىروى ؟ گفت : به طلب فرزندم يحيى مىروم كه نام آتش جهنم شنيده ورو به صحرا رفته است . پس رفت تا به چوپانى رسيد ، از أو سؤال نمود : آيا جوانى را به اين هيئت وصفت ديدى ؟ گفت : بلكه يحيى را مىخواهى ؟ گفت : بلى . گفت : الحال أو را در فلان عقبه گذاشتم كه پاهايش در آب ديده‌اش فرو رفته بود وسر به آسمان بلند كرده مىگفت : بعزت وجلال تو اى مولاي من ! كه آب سرد نخواهم چشيد تا منزلت ومكان خود را نزد تو ببينم .